رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که
برچسب:
نویسنده: بنیامین هاشمی
یه زمانی پلکم میپرید ؛ یادمه یه جوری بود که انگار قراره چشمم از حدقه بزنه بیرون،سوم دبیرستان بودم اونموقع ها و استرس کنکور بیچارم کرده بود...
بعد وضع معده ام بهم میریخت و میسوخت، نمیتونستم غذا بخورم
برچسب:
نویسنده: بنیامین هاشمی